

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد
دوباره بازیچه شدم
توی تئاتر زندگی
تو این نمایشنامه دل
شکسته شد به سادگی
نقش نبودن واسه توست
نقش شکستن واسه من
صندلی خالی از تو شد
ای بی صدا حرفی بزن
پیاده تا نبودن ات
رفتم و تنها تر شدم
توی تئاتر زندگی بغض یه بازیگر شدم
پیاده تا نبودن ات
رفتم و تنها تر شدم
توی تئاتر زندگی بغض یه بازیگر شدم

نشسته بر زمین
به آسمان نگاه می کنم
مرا از آسمان هنوز
آیا سهمی هست ؟

یه شعله شکسته
یه شمع رو به بادم
خسته از این زمونه
فریاد گریه دارم
سیه چو روزگارم
از همه دل بریدم
دل به کسی ندادم
عاشق شدم به چشمات
دادم دل و به رویات
رفتی و پا گذاشتی
به سادگی رو حرفات
با یاد تو همیشه
عمرم تموم نمیشه
تموم زندگیمو به چشمای تو دادم
عمری به پات نشستم دل به کسی ندادم
منتظرم که روزی تو باشی در کنارم
عاشق شدم به چشمات
دادم دل و به رویات
رفتی و پا گذاشتی
به سادگی رو حرفات…