تبليغاتX
عشق آسموني

 

زيباترين تصويري كه در زندگانيم ديدم

نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود

زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني تو بود

زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود

زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود

زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود

زيباترين هديه عمرم محبت تو بود

زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود

زيباترين اعترافم عشق تو بود

دوستت دارم

 

 

نوشته شده توسط عشق آسمونی در دوشنبه هفتم دی 1388 |

 

اینکه دلتنگ توام اقرار می خواهد مگر ؟

اینکه از من دلخوری انکار می خواهد مگر ؟

 

وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش

دل بریدن وعده ی دیدار می خواهد مگر ؟

 

عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می شویم

اشتباه ناگهان تکرار می خواهد مگر ؟

 

من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند

لشکر عشاق پرچم دار می خواهد مگر؟

 

با زبان بی زبانی بارها گفتی : برو !

من که دارم می روم!اصرار می خواهد مگر؟

 

روح سرگردان من هرجا بخواهد می رود

خانه ی دیوانگان دیوار می خواهد مگر ؟

نوشته شده توسط عشق آسمونی در چهارشنبه دوم دی 1388 |

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی

 

تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

چشمهایم را می شستی

 

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

 

تا من بر سکوت نگاه تو

 

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.

 

ای کاش می دانستی...

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم 

 

هرگز قلبم را نمی شکستی

 

اگر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

لحظه ای مرا نمی آزردی

 

که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای

 

و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد

نوشته شده توسط عشق آسمونی در چهارشنبه دوم دی 1388 |
 

 

 

شبی پرسیدمش با بیقراری که غیر از من کسی را دوست داری

 

دو چشمش از خجالت بر هم افتاد میان گریه هایش گفت آری

 

نوشته شده توسط عشق آسمونی در چهارشنبه دوم دی 1388 |
 
 

 خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

زغم‌های دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

خدایا بی‌پناهم، ز تو جز تو نخواهم

اگر عشقت گناه است، ببین غرق گناهم

چو نیلوفر عاشقانه چنان می‌پیچم به‌پای تو

که سرتا پابشکفد گل ز هر بندم در هوای تو

به دست یاری، اگر که نگیری، تو دست دلم را دگر که بگیرد

به آه و زاری، اگر نپذیری، شکسته دلم را دگر که پذیرد

نوشته شده توسط عشق آسمونی در چهارشنبه دوم دی 1388 |

 

زندگی


چون پر کاهي است


وزمان


چون باد


که آن را از کف ما


مي برد


و ما حيران


به اطراف مي نگريم


ودليلي


براي ناکامي خويش


مي جوئيم

 

 

نوشته شده توسط عشق آسمونی در دوشنبه یکم مهر 1387 |