
بنویس من خاک پای کسی
نبوده ام هرگز
بنویس چون چراغ واژگان بر افروختیم
تنها شدیم به ناگهان
هریک
نبودش دردی کشنده است

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد
دوباره بازیچه شدم
توی تئاتر زندگی
تو این نمایشنامه دل
شکسته شد به سادگی
نقش نبودن واسه توست
نقش شکستن واسه من
صندلی خالی از تو شد
ای بی صدا حرفی بزن
پیاده تا نبودن ات
رفتم و تنها تر شدم
توی تئاتر زندگی بغض یه بازیگر شدم
پیاده تا نبودن ات
رفتم و تنها تر شدم
توی تئاتر زندگی بغض یه بازیگر شدم

نشسته بر زمین
به آسمان نگاه می کنم
مرا از آسمان هنوز
آیا سهمی هست ؟

یه شعله شکسته
یه شمع رو به بادم
خسته از این زمونه
فریاد گریه دارم
سیه چو روزگارم
از همه دل بریدم
دل به کسی ندادم
عاشق شدم به چشمات
دادم دل و به رویات
رفتی و پا گذاشتی
به سادگی رو حرفات
با یاد تو همیشه
عمرم تموم نمیشه
تموم زندگیمو به چشمای تو دادم
عمری به پات نشستم دل به کسی ندادم
منتظرم که روزی تو باشی در کنارم
عاشق شدم به چشمات
دادم دل و به رویات
رفتی و پا گذاشتی
به سادگی رو حرفات…
عشق چیزی است که
بیشتر از هر چیزی
داشتن اش را دوست داریم
وبیشتر از هر چیزی
دادنش را دوست داریم
و هیچ کس در نمی یابد
که عشق همان چیزی است
که همواره داده می شود
و پذیرفته نمی شود . . .


امشب از آسمان ديده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه می كارد
شعر ديوانه ی تب آلودم
شرمگين از شيار خواهش ها
پيكرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری، آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهی چرا حذر كردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه، بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه ی من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه ی من
آه، بگذار زين دريچه ی باز
خفته در پرنيان رؤياها
با پّر روشنی سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم، تو، پای تا سر تو
زندگی گر هزارباره بود
بار ديگر تو، بار ديگر تو
آنچه در من نهفته دريائيست
كی توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين توفانی
كاش يارای گفتنم باشد
بسكه لبريزم از تو، می خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج درياها
بسكه لبريزم از تو، می خواهم
چون غباری ز خود فرو ريزم
زير پای تو سر نهم آرام
به سبك سايه ی تو آويزم
آری، آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

|
| ||
|
نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟ كجا بايد صدا سر داد ؟ در زير كدامين آسمان ، روي كدامين كوه ؟ كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد ! كجا بايد صدا سر داد ؟ فضا خاموش و درگاه قضا دور است زمين كر ، آسمان كور است نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟ اگر زشت و اگر زيبا اگر دون و اگر والا من اين دنياي فاني را هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم . به دوشم گرچه بار غم توانفرساست وجودم گرچه گردآلود سختي هاست نمي خواهم از اين جا دست بردارم ! تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است . دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق با اين مهر ، با اين ماه با اين خاك با اين آب ... پيوسته است . مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست . جهان بيمار و رنجور است . دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است . نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم چه فردائي ، چه دنيائي ! جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ... نمي خواهم بميرم ، اي خدا ! اي آسمان ! اي شب ! نمي خواهم نمي خواهم نمي خواهم مگر زور است ؟
|
گفتم بمان بهر خدا ... گفتي خداخافظ
گفتم ببر با خود مرا...گفتي خداحافظ
گفتم تو از من در مسيرِ روشن ...ِ پيوند آخر ...چه ديدي جز وفا ...گفتي خداحافظ
گفتم نمي خواهي مرا؟!باشد..نخواه..اما ايکاش مي گفتي چرا...گفتي خداخافظ
گفتم برو! باشد! خدا يارت... به ديدارت مي آيم .. اما کي؟ کجا؟ گفتي خداخافظ
اي واي از دلبستگي.. اي داد از عادت... معتاد خود کردي مرا.. گفتي خداحافظ

نمی خواهم به جز من دوستار ديگری باشی
برای لحظه ای حتی به فکر ديگری باشی
نمی خواهم صفای خنده ات را ديگری بيند
نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشيند
نمی خواهم کسی نقش چهره ات درخاطرش ماند
نمی خواهم نگاهی در نگاه تو در آميزد
نمی خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستی
نمی خواهم کسی يارت شود در راه مستی
نمی خواهم به جز من يار کسی باشی
گل نازم ! نمی خواهم خار و خسی باشی
نمی خواهم کسی با يار من سخن گويد
اگر چه قاصدم باشد که تا پيغام من گويد
نمی خواهم به گورستان رود آن يار محبوبم
مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گويد


من
به خواب تو
چنان بیدارم
که کبوتر
در اوج


اگر گریه کنی می گن کم آوردی !
اگر بخندی می گن دیوونه ای !!
اگه دل ببندی تنهات می زارن !!!
اگه عاشق بشی دلتو می شکنن !!!!
با این حال باید لحظه ای را گریست، دمی را خندید ، ساعتی را دل بست و عمری عاشقانه زیست
ترا من به اندازه آسمان دوست دارم.
ترا من به اندازه ی بی کران دوست دارم.
تو.خود آسمانی.تو خود بی کرانی،عظیمی.ترامن به قدر خودت در جهان دوست دارم.
ترا مثل آن دختر شاه پریان که قصرش.
بنا گشته در عمق یک داستان دوست دارم.
تو جاری شدی در رگم،در تمام وجودم.
تو آبی،ترا چون نهالی جوان دوست دارم.
تو روح منی،بی تو من مرده ام،هیچ هیچم.
تو جانی،ولی من ترا بیش از آن دوست دارم.
ترا با امیدی که مرغابی بی پناهی.
پرد سوی دریاچه ای بی نشان دوست دارم.
تو سرشارعطری،تو شور آفرینی،تو سبزی.
ترا چون گذرگاه پروانه گان دوست دارم.
![]()
![]()
![]()
![]()
به کودکی گفتند عشق چيست؟ گفت بازی.
به نوجوانی گفتند عشق چيست؟ گفت رفيق بازی.
به جوانی گفتند عشق چيست؟ گفت پول و ثروت.
به پير مردی گفتند عشق چيست؟ گفت عمر.
به عاشقی گفتند عشق چيست؟ چيزی نگفت:آهی کشيد و سخت گريست